اندیشه ها

آسمان فرصت پرواز بلند است ولی... قصه این است چه اندازه کبوتر باشیم...

صفحه ی نقاشی

میروم روی پشت بام

از آن بالا پائین را نگاه میکنم

بالا

پائین

سرم گیج می رود

حواسم را که جمع میکنم به اندازه ی مشتی آب بیش نمی شود

حواسم پرت می شود

به دخترکی آن طرف تر،

 اوهم انگار مانند من فرار کرده است

از شلوغی

از شهر

دخترکی که برای آبنبات های رنگارنگ گریه می کند

و دغدغه اش فقط مدادرنگی ها و دفتر نقاشی اش است

امروز چه بکشم؟

امروز "تو " را میکشم

بالهایت در صفحه ی نقاشی ام جا نمی شود

کم کم میروی

صفحه سفید می شود

چه زود رفتی

دخترک آسمانی می کشد

و رمانی صورتی که در آن، باد آن را به حرکت در آورده

انگار دخترک از همه چیز خبر دارد

او همه چیز را می داند

 

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()

من راه را بلد نیستم

می نشینم کنارت

می بینمت

چقدر آرام شدی

چقدر ساکتی

چشمانت را به رویم می بندی ؟

بال هایت را گشوده ای کجا می روی ؟

کجا می روی ؟

به سمت کدام دیار؟

مرا با خود نمی بری ؟

بال هایم کوچک است می دانم

چترم را رو به آسمان می گیرم

کمی آرامتر تا من نیز برسم

من راه را بلد نیستم

بایست و راهنمایم باش

بایست و بال هایم باش

                                                                                     24 تیر

+ نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()

روزهای بهاری

سلام

سلامی به زیبایی این روزهای بهاری

دوباره بهار آمد

دوباره بوی عید

دوباره خانه ی مادربزرگ

خواندن کلی کتاب ناخوانده

رفتن میان طبیعت

جیغ کشیدن

از ته دل احساس آرامش داشتن

دور بودن از کلاس های کسل انگیز هندسه

آمار

آخ چقدر خوب است

چقدر من عید را دوست دارم

عید امسال با عید های دیگر فرق می کند

عید امسال

 حضور تو برایم معنای دیگری دارد

امسال عید

سفر معنای دیگری دارد

پ.ن : روزهاتان بهاری

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()

من هنوز خوبم

سهراب را دست میگیرم

(دلم گرفته است

دلم عجیب گرفته است... )

اما فرصتی

 برای خواندن نیست

فقط کمی احساس آرامش

فکرم مشغول است

مشغول معادلات ریاضی

فرمول های شیمی

بردارهای فیزیک

حل کردن گاج وگل واژه و خیلی سبز

دیگر نمیتوانم خیلی راحت بنویسم

فقط گاهی خلسه ی های ناگهانی

کمی غرق شدن در سهراب

این روزها:

 

ایمان:

توی سرم آیه ها فریاد می کشند

استخاره نهیبم می زند

چقدر بشیرا و نذیرا

اما

من هنوز به نشانه های صورتی ایمان دارم

من هنوز

به نورهای سبزی که عمق جانمان را تسخیر می کند

ایمان دارم

 

برف:

خوابیدن روی برف

نگاه کردن به افق

به آسمان

برف ها بهانه ای شد تا دوباره ببینمت

دستم را بلند می کنم

چقدر از من دوری

خیلی دور

 

آدم برفی :

درست کردن آدم برفی در این روزهای برفی

چقدر چسبید

اما این تنها باری ست که

آدم برفی ام را تنهایی می سازم

چشم

دماغ

دهن

آدم برفی من !

" آب شو

و به آسمان برگرد

تا بیش از این زمینی نشده ای"

 

مدرسه:

کمی پروتون و نوترون و الکترون

چقدر شیمی را دوست دارم

چقدر حل شیمی لذت دارد

کاش همیشه درسها مانند شیمی بود

شیمی تمام میشود

تمام شدن امتحانات

و آرامش

آخ چقدر آرامش خوب است

من چقدر آرامش را دوست دارم

پ.ن:تمام کردن کتاب "شیطان و دوشیزه پریم " از پائولو و هنوز سوالاتی که برجای مانده و شروع کردن کتاب بسیار زیبای "والکری ها" نمیدانم  اما با تمام اتفاقات بد افتاده هنوز امید دارم هنوز حالم خوب است .

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()

باید بازگردم ...باید

سوالاتی دارم که روی دوشم سنگینی میکند


میدانم اگر بتوانم پاسخ آن ها را بیابم


آزاد میشوم


میروم به سیاره ی خودم 

و از گل خودم مراقبت خواهم کرد در ظرفی شیشه ای

من اهلی اش کردم

من مسئول گل خود هستم

دلم برای گلم تنگ شده

حالا وقتی به آسمان نگاه میکنم آسمان برایم معنای دیگری پیدا کرده

با هم گشت زدن میان ستاره ها

نشستن روی ماه و حرف زدن با یکدیگر

دلم برای آن لحظات تنگ شده

چقدر دلم میخواد بشینم و غروب را نگاه کنم ... بارها و بارها...

باید به سرزمینم باز گردم

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()

بیا صدای تپیدن قلب زمین را بشنویم

روی چمن ها می خوابم

و به صدای تپیدن قلب زمین گوش می سپارم

نسیم می وزد روی صورتم

سرد می شوم

چشم هایم بسته است

به هیچ چیز فکر نمی کنم

هیچ چیز

سکوت

آرامش

صورتم خیس می شود آرام

قطره های باران را روی صورتم حس می کنم

دست هایم را باز می کنم

و باران را در آغوش می کشم

حس می کنم خدارا

در درون تک تک قطره های باران

بلند می شوم

فریاد می زنم

می دوم

می خندم

 

می ایستم

و به یاد خاطراتمان زیر باران می افتم

با هم دویدن زیر باران

دست در دست هم

باران را دوست ندارم بدون دستانت

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()

کجا ؟ چطور؟یادم نیست

این روزها

با تو

می نویسم

می گویم

دردهایم را

اشک هایم را

شادی هایم را

مرا ببخش

 

من با تو

تا انتهای عشق رفته ام

من با تو

"پرشی داشتم اندازه ی عشق"

من همانم 

من همان کودکم،اما

نمیدانم

کجا ؟

چطور ؟

یادم نیست

عاشقت شدم

وابسته ات شدم

دوست دارت شدم 

من هنوز یادم نیست

من همانم

همان کودک

همانم

اما عاشق

 

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()

عشق

زندگی حاصل از غفلت حواست

زندگی طعم همان سیب است

زندگی شیرین است

من دلم یک سیب است

هرکجا من بروم

عشق هست همسفرم

من زنی سر در گم

دست هایم رو به خدا

قلبم سرشار از عشق

عشق را زندگی را می فهمم

روزها کودک

می دوم

می خندم

زندگی ام روی یک موج

زندگی ام ساده

من ولی می ترسم

از زمان

از تقدیر

از دریا

من ولی چیزی دارم

که مرا می داند

که مرا می فهمد

من تو را دارم

عشق...

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()

زندگی در مبنای عشق

بیرون از خانه:

میروم بیرون

به سنگ فرش پیاده رو ها خیره می شوم

راه می روم

همه چیز درونم ساکت است

فقط گاهی صدایی از بیرون به گوش می رسد

سکوت

سکوت

این روزها

بیرون از خانه

تمام شدن جنگ درونی

...آتش بس!

 

درس مدرسه:

محلی برای محو بالهایم

خواندن درسهای بیهوده

فیزیک

آمار

هندسه

برای خوشبختی به اینها احتیاجی نیست.

 

ازمدرسه نفرت دارم

مدرسه ای که مجبورمان میکند آن همه فرمول فیزیک یا هندسه یا

کوهی از موضوعات بی فایده را یاد بگیریم

 

زنگ تفریح:

فرصتی برای بال در آورنی دوباره

برای آبنبات خوردن

برای دوباره عاشق بودن

 

عشق:

به ندای قلبم گوش میدهم

زندگی میکنم

زندگی در مبنای عشق

انجام ساده ترین و دشوارترین اعمال

عشق تمام کارهایم را توجیه میکند

نترسید

شهامت داشته باشید

بیایید از همین الان عاشق باشیم

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳ ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()

من تنها مجالی می خواهم

روسری را جلوتر می آورم ..
شانه هایم را جمع می کنم، باریک میشوم میان ازدحام جمعیت
چشم می دوزم به زمین، به آسفالت قیرگونه ی زیر پایم
چه غریب و ناآشناست، انگار بار اولیست که راه می روم!
آدمها به سرعت و بی تفاوت از کنار هم می گذرند
بوی دود ، شلوغی و صدای بوق ماشینها، در پی شکار فرصتی
یکی فریاد می کشد و به دیگری ناسزا می گوید ..
کنار پیاده رو ، کودکی دست دراز کرده سمت بیلبورد غول پیکری
در میدان کوچک شهر! بخششی کاذب را گدایی می کند
میان شلوغی و افکار درهم ، تنه می خورم!
نگاهی مزاحم مرا دنبال می کند
می پیچم سمت پارک بزرگ و پر درخت و فواره های روشن
نفسی می آید !

جایی برای ماندن نیست
صندلی های هوس در پارک ها بیداد می کند!

و من تنها مجالی می خواهم ،
برای نفس کشیدن
مجالی برای فکرکردن
برای زنده ماندن

کنار حوض فواره ها می ایستم
قطره های ریز آب به صورتم می خورد ،
با انگشتم بر روی آب می نویسم:

کاش مثل یک نوشته پاک می شدم
و دوباره نوشته می شدم.

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط فائزه آرامی نظرات ()